سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

شب نشینی تو باغ فاضلیه

سلام نازنینم   دیشب با فامیلای بابایی رفتیم تو باغ خاله وجیهه مامان جان هم آش  پخته بود که اونجا بیکار نشینم و یه چیزی بخوریم.     اولش خیلی گریه کردی وهمش بغلت کردیم وراه رفتیم تا اینکه خسته شدی وخواب رفتی. دیشب چند تا پسر بچه شر بودن که یا داشتن بازی می کردن یا دعوا ،ماماناشون هی حرص می خوردن منم براشون خنده  می کردم اونا هم بهم می گفتن خنده نکن که یکسال  دیگه هم تو باید دنبال پسرت کنی منم بهشون گفتم ما چاکر آقا پسرمون هم هستیم . آخر بار هم فرهاد افتاد توحوض و مثل موش آب کشیده شده بود کار خدا خواهر بنده یه دست لباس یدکی براش...
14 ارديبهشت 1391

مهمونی خونه عمه حمیده

سلام نفسم     دیروز صبح خونه عمه حمیده  جلسه قرآن بود که ماهم رفتیم ناهار هم نگهمون داشتن .(خیلی خوشحال شدیم)            شیطون مامان خونه عمه یه آبروزیی کردی که نگو ونپرس. توبغل یکی ازهمسایه ها نشسته بودی ،که بعد ازکلی نگاه کردن به اینور واونور وکنجکاوی استفراغ کردی تو هیکل طرف (ببخشد عزیزان خواننده بچه اس دیگه)  حالا اون بنده خدا هم ازاون جا می خواست بره مهمونی که شما تیریپ عطر و ادکلونیشو  بهم زدی ،خیلی خجالت کشیدم. ماهم  با شرمندگی راهیشون کردیم. فکر کنم این مهمون  پاگشای من و تو بوده آخه ما رو پاگ...
14 ارديبهشت 1391
1