شب نشینی تو باغ فاضلیه
سلام نازنینم دیشب با فامیلای بابایی رفتیم تو باغ خاله وجیهه مامان جان هم آش پخته بود که اونجا بیکار نشینم و یه چیزی بخوریم. اولش خیلی گریه کردی وهمش بغلت کردیم وراه رفتیم تا اینکه خسته شدی وخواب رفتی. دیشب چند تا پسر بچه شر بودن که یا داشتن بازی می کردن یا دعوا ،ماماناشون هی حرص می خوردن منم براشون خنده می کردم اونا هم بهم می گفتن خنده نکن که یکسال دیگه هم تو باید دنبال پسرت کنی منم بهشون گفتم ما چاکر آقا پسرمون هم هستیم . آخر بار هم فرهاد افتاد توحوض و مثل موش آب کشیده شده بود کار خدا خواهر بنده یه دست لباس یدکی براش...




